نیا سراغ من،بدِ ببینی...که شبها روی کارتونا می خوابم...
|
دلم می خواد یه چاه باشه
از ترس همه ی آدما
از ترس همه ی غصه ها
از ترس همه ی سایه ها
پناه ببرم بهش و زار زار گریه کنم
صدام بپیچه توی چاه
شاید خدا بشنوه
حاضرم تموم کارتون هام رو به آتیش بکشم
حاضرم پناهگام رو بسوزونم
تا بساط چارشنبه سوریت به راه بشه
تا همه ی آقاها و خانوم ها از رو آتیش بپرن
بخندن جیغ بکشن
چه فرقی می کنه بعد از شکنجه ها
به آتیش کشیده بشم؟
چه فرقی می کنه کجا هستم و چه کار می کنم؟
چه فرقی می کنه توی امشب و چارشنبه سوری و شب عید
گم بشم و بسوزم و دود بشم؟
کارتون هام آماده ست برای آتیش زدن
آقا...خانم...
انگار
روزهای آخره
آخرِ روزهایی که همه ی کوچه های تنگ و تاریک رو
تا ته رفتی و
روی تموم دیوارهای شهر اشباح تیره و موذی
چوب خط کشیدی و
سینه خیز خزیدی تا هیچستان
انگار تموم نمیشه این روزهای آخر...